صفحه اصلي    انجمن    بانک تصوير    آپلود سنتر    سامانه آزمون    سودوكو    ورود   عضويت    جستجو    
 صفحه اول    »   مطالب عمومی و سرگرمی   »   زنگ تفریح   »   مطالب جالب
    مطالب جالب   »  داستانهای واقعی
نام کاربري: ذخيره؟
کلمه عبور:  
به پایگاه گروه ریاضی آذرمت خوش آمدید

ضمن عرض خوش آمد خدمت شما دوست و همکار عزیز از طرف مدیریت و تحریریه گروه ریاضی آذرمت،
متمنی است قبل از زدن هرگونه پستی قوانین ارسال پست در این سایت را در تاپیک زیر مطالعه فرمائید :


قوانین گروه ریاضی آذرمت


ارسال موضوع جديد پاسخ به مبحث  [ 3 پست ] 
داستانهای واقعی
 
نويسنده
  داستانهای واقعی
پست 31 مرداد 90 
morovvatii
عضو فعال
  نماد کاربر  
تاريخ عضويت: 13 شهریور 89
پست ها : 95
محل سکونت: تبریز
تشكر ها : 232
تشكر شده : 473 بار در 93 پست
بستنی بدون شکلات و انعام خدمتکار
همیشه کسانى را که خدمت می ‌کنند به یاد داشته باشید
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود ، پسر ١٠ ساله ‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست . خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت .
- پسر پرسید : بستنى با شکلات چند است ؟
- خدمتکار گفت : ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید :
- بستنى خالى چند است ؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میز ها پر شده بود و عده ‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند ، با بی ‌حوصلگى گفت :
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه ‌هایش را شمرد و گفت :
- براى من یک بستنى بیاورید .
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت ‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام کرد ، صورت ‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق ‌دار پرداخت کرد و رفت . هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریه‌ اش گرفت . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى ، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود .
خدمتکار متوجه شد که او تمام با پول ‌هایش می‌ توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی ‌ماند ، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود .


مشخصات
   
تشكر ها 
كاربراني كه تشكر نموده اند : barankhodaparast
نويسنده
  Re: داستانهای واقعی
پست 31 مرداد 90 
morovvatii
عضو فعال
  نماد کاربر  
تاريخ عضويت: 13 شهریور 89
پست ها : 95
محل سکونت: تبریز
تشكر ها : 232
تشكر شده : 473 بار در 93 پست
ایمیل و آبدارچی در شرکت مایکروسافت
مردى برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد . رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمینش رو دید و گفت :- شما استخدام شدین ، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم های مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین.
مرد جواب داد : « اما من کامپیوتر ندارم ، ایمیل هم ندارم ! » رئیس هیئت مدیره گفت : « متأسفم . اگه ایمیل ندارین ، یعنی شما وجود خارجی ندارین و کسی که وجود خارجی نداره ، شغل هم نمی تونه داشته باشه . »
مرد در کمال نومیدی اون جا رو ترک کرد . نمی دونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه . تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره . یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی ها رو فروخت . در کم تر از دو ساعت ، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه . این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت .
مرد فهمید می تونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه . در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می شد . به زودی یه گاری خرید ، بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت ( پخش محصولات ) داشت.
پنج سال بعد ، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان آمریکا بود و شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ربزی کنه و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره . به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد . وقتی صحبتشون به نتیجه رسید ، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید . مرد جواب داد : « من ایمیل ندارم . »
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید : « شما ایمیل ندارین ، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها می رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین ؟ » مرد برای مدتی فکر کرد و گفت :
" آره ! احتمالاً می شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت


مشخصات
   
تشكر ها 
كاربراني كه تشكر نموده اند : barankhodaparast
نويسنده
  Re: داستانهای واقعی
پست 31 مرداد 90 
morovvatii
عضو فعال
  نماد کاربر  
تاريخ عضويت: 13 شهریور 89
پست ها : 95
محل سکونت: تبریز
تشكر ها : 232
تشكر شده : 473 بار در 93 پست
سوال آزمون استخدامی: پزشک ، پیرزن و همسر رویاها
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت . پرسش این بود :
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می ‌گذرید . سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند ، یک پیرزن که در حال مرگ

است . یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است . یک خانم یا آقا که در رویا هایتان خیال ازدواج با او را دارید . شما می‌ توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار

کنید . کدام را انتخاب خواهید کرد ؟ دلیل خود را شرح دهید .
پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

قاعدتاً این آزمون نمی ‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد :
پیرزن در حال مرگ است ، شما باید ابتدا او را نجات دهید . هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد .
شما باید پزشک را سوار کنید ، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید . اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید .
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید ، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید .

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند ، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد . او نوشته بود : سوئیچ ماشین را به پزشک می ‌دهم تا پیرزن را

به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویا هایم منتظر اتوبوس می‌ مانیم .


مشخصات
   
تشكر ها 
كاربراني كه تشكر نموده اند : barankhodaparast
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال موضوع جديد پاسخ به مبحث  [ 3 پست ] 


افراد آنلاين

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان

 
 

 
شما نمي توانيد موضوع جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به موضوعات در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد
شما نمي توانيد فايل هاي پيوست در اين انجمن ارسال کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  

فرمول نویسی آنلاین - آزمایشگاه ریاضی آنلاین

© arazweb 2011